بررسي رفتارهاي گذشته

ژانویه 27, 2008

در بررسي گذشته خودم به نتايج جالبي برخوردم:

اولین نکته مهم آن بود که با کمال تعجب در یافتم در دوران کودکي و جواني من حتی يک دوست ثابت و خوب که با او رفت وآمد زياد داشته باشم نداشته ام.اما در عین حال هميشه دوست داشته ام با ديگران دوست شوم ولي از پدر و مادرم در اين خصوص بیم داشته و یا مي ترسيدم.آنها نظارت زيادي بر من و کارهایم داشتند و هميشه مي گفتند که بايد دوست خوب پيدا کنم !اما در عین حال هیچ دوستی از نظر آنان خوب نبود.

من دوست هايم را به خانه دعوت نمي کردم چون از مادرم مي ترسيدم که مبادا زياد کنکاش کند یا بپرسد: که او چگونه است؟ خوب است! بد است؟بعد هم فرمان قطع ارتباط بدهد.و بگوید که! ارتباط نداشته باش يا داشته باش کم باشد!شاید او هم تقصیر نداشت. در پنهان از پدرم نگران بود؟شاید به خواست او عمل می کرد.

یادم می آید که هر گاه دوستانم محدودم به خانه ما مي آمدند,آنان با يک رفتار حیلی سرد و یا بي تفاوتي و و دلخور کننده از طرف مادر و پدرم روبرو مي شد ند.عطای مرا به لقای آنها می بخشیدند. در می رفتند.و من نمی فهمیدم چرا آنها دوست نداشتند به منزل مابيايند؟

من همیشه ناخود آگاه از اين که با کسي دوست شوم ویارابطه خيلي نزديک داشته باشم مي ترسيدم .بعد باورم شد ممکن است دوستانم مرا منحرف کنند .راجع به هر دوست جدید می پرسیدم :مبادا آدم بدي باشد و شروع به منفی بافی ومحاکمه ذهنی آن بیچاره می کردم که :يا اينکارش بد بود ووقتی آن ایرادهای نخیلی را به او مي گفتم او از من دور می شد

در دوران نوجواني در دوره دبستان و بعد از آن در دبيرستان و حتي در دانشگاه به برخي از دوستانم علاقه مند می شدم به حدی که گاه به آنان عشق مي ورزيدم و حتي اين عشق و علاقه با تمايلات جنسي ام آميخته مي شد ولي افسوس که هيچ گاه آنها به خانه ما نيامدند و در سر سفره ما نبودند.

برخي اوقات دوست داشتم در جمع دوستانم خيلي مطرح باشم و آنان به من و حرفهاي من نيز توجه کنند و لی آنهاتوجهی به من نمي کردند در حالي که در تصور خود می دانستم که من هم همان کاري را مي کنم که ديگران مي کردند ولي آنها با هم خيلي بهتر بودند

من حتي با اينکه علاقه داشتم با دختر ها رابطه داشته باشم و شاهد بودم که اکثر دوستان من با دختران رابطه سالم يا حتي ناسالم نيز داشتند! ولي من علیرغم تمایل و علاقه شدیدم با کسي دوست نبودم در حالي که خيلي ها را قلبا دوست داشتم ولي هیچ گاه به آنان راز دل خود را نگفتم و شايد آنها هم توجه نداشتند و اگر داشتند کم کم با رفتار نا متعادل من از من دور مي شدند با اينکه همه می گفتند که فلانی پسر خوب و منضبطی است ، با هوش است و نمرات خوبي دارد.

همواره از این که ديگران با هم گروه هاي کوچک دوستانه و صمیمی دو یا چندنفره درست مي کردند و با هم خوب بودند ودر عین حال به من کم توجه بودند خيلي آزار مي ديدم و گاه که مستاصل می شدم شروع به حسادت بهآنها ميکردم. دوست داشتم من هم در بازي آنها باشم و توجه کنند و من را هم جزء خودشان حساب بکنند. هر چند که در اکثر اوقات وقتي که نياز به من بود و هوش و زيرکي مرا مي دانستند با من همراه بودند ولي بعد نمي دانمباز جه حادثه ای رخ مي داد ,که هر گاه افرادی به من نزديک مي شدند به طور ناکهانی از من متواری می شد. اما دیگر درک کرده بودم مشکل اصلی من در خانه یود. من حريمي ممنوعه داشتم و آن خانه بود و هر کس به آنجا مي آمد ديگر نمي آمد و يا خيلي کم مي آمد.

نکته دیگری که به خاطر آورده ام در باره بازی ها در کودکی و نوجوانی است.اشاره کردم در کودکی از اينکه حتي براي فاصله کوتاهي دور از خانه باشم ومثلا حتی با بچه ها در زمين خاکي فوتبال بازي کنم از ترس پدر و گزارش مادر هيچگاه بدان گونه که دلخواهم بود و مي خواستم نرفتم و بازي سیری نکردم و هميشه از راه دور به بازي بچه ها و دوستانم را نگاه ميکردم در حالي که همیشه فکر می کردم که بازي من از آنها خيلي بهتر است.و در مقام مقایسه از هم سن و سال هاي خودم حداقل یک سر و گردن بهتر و جالب تر بازي ميکنم.اماهمواره حسرت یک بازي در آن لحظات را مي خوردم و بارها با نگرانی به دور وبر به عقب نگاه ميکردم که آيا پدر يا مادرم مرا می بینند ؟مبادا آنان آنجاباشند.؟

هنوز کتکي که از پدرم بخاطر لجبازي ام در جلوي پدر بزرگ و ديگران خورده ام ازيادم نرفته است. در یک عملیات ساختمانی هوس کردم کمک کنم و چند آجر. بردارم ولی لباسم کثيف مي شد و پدر در این باره تذکر داد و من گوش ندادم و دعوایی بين مادر و پدر روی داد بعد ازآن کتکی خوردم,که هنوز يادآوري اشآزرده و ناراحتم می کند.

پاید اقرار کنم که پدرم مرا خيلي کتک نمي زد ولي نگاهش از صدها کتک زدن بدتر بود. يادم مي آيد در کودکي گاهي اوقات دوست داشتم او را کتک بزنم تا حداقل اندکی از این رنج و فشار راحت شوم.

والدینم مدام وهميشه به من مي گفتند درس بخوان و من می گفتم چشم .اما در دل چیز دیگر می گفتم.این معارض مرا رنج می داد.براي فرار از اين موضوع هر کاري مي کردم و اکثر اوقات حتی از بازي فوتبال هم فرار ميکردم چون وقتی پدرم سر کوچه از سرويس پياده مي شد و من آن ساعت را می دانستم .لذا سريع خودم را به کتابهايم مي رساندم. در حالي که بدون خواندن زيادي هميشه اگر شاگرد اول نبودم ولي دوم بودم.

يادم مي آيد دو شب قبل از آنکه کلاس او ل بروم.مادرمبه زور با کمک گرفتن از اسباب بازي ها به من شمارش از يک تا ده را ياد می داد .بخاطر آنکه بچه همسايه که با من هم کلاس بود او مي دانست و من نمي دانستم . با چه رنج و اجباري اين ده شماره لعنتي را ياد گرفتم بماند. در حالي که همان بچه، 4 سال بعد از من درس, رياضي یاد ميگرفت و هيچ گاههم ديپلم نگرفت.و هميشه اين خاطره با وجود گذشت 28 سال از آن در ذهنم بازي مي کند.

در خانه ما حتی دوستان پدر کم بهمهماني می آمدند. چون مادرم فکر مي کرد که مهمانی دادن اصلا کارخوبی نيست در عمل همو حوصله مهمانداري ديگران را نداشت وبر سر این موضوعبار ها دعوا شده بود.

البته پدر و هم مادرم آدمهای خوبی بودند و در زندگي گذشته خود سختي و مشکلات زيادي ديده بودند.بخصوص پدرم هیچ گاه آزار مادر ناتنی اش را فراموش نمي کرد و تا 50 سالگي از بدي ها ي آو و گرسنگي ها و هوس هاي بسیار ساده و پیش پا افتاده اش در دوران کودکی خودش که هیچ گاه برآورده نشده بود با تلخی بسیارياد ميکرد ویا مادرم که از پی سرپرستي مادرش و بي توجهي به او بعد از فوت پدر پيرش و بيماري افسردگي و اعصاب رنج مي برد.

من فرزند اول خانواده بودم و تا هشت سالگی برادر کوچکی نداشتم و بعد از آن بود که سه پسر یا برادر یافتم. در خانه ما همه منتظر دختری بودند. ولي بعد از تولد چهار پسر ما در حسرت يک خواهر و تبع دخترانه در خانه مانديم. چون مادربه خیال خود دختری را کم داشت و تازه بعد از ازدواج فهميدم که مرد بودن يعني چه!

نمي دانم اين چه حسي است ولي با اينکه اکثر کتک ها و مواخذه شدنها از سمت پدر بوده است و او فرد کم حرف و در ارتباط بر قرار کردن فرد ضعيفي است ولي از او زياد بدم نمي آيد و کم و بيش دوستش دارم ولي از مادرم نه اينکه بگويم بدم مي آيد! نه! ولي راستش خوشم نمي آيد و از او دوري ميکنم و حوصله اش را ندارم !براي همين هم وقتي دانشگاه و سربازي بودم زياد دوست نداشتم زنگ بزنم به خانه و اگر مي زدم براي گرفتن پول بود!

دانشگاه و سربازي شروع خوبي بود و من از خانواده جدا شدم ولي اين حس که بايد مواظب خودم باشم و با هر کسي رابطه نداشته باشم و اکثر افراد مي خواهند ضربه بزنند و زياد خوب نيستند و يا اينکه با همه رابطه نزديک نياز نيست داشته باشم.حتي سربازي را هم براي دوري از خانه تهران انتخاب کردم با وجود اينکه حق انتخاب شهر خودم را داشتم.

همين چند روز پيش از اينکه دوستي ندارم که آنها را به خانه خودم دعوت کنم و تحت عنوان اينکه رفيق باز نيستم و در خانواده ام اين مهماني دادن ها و روابط نزديک را ندارم ، خرسند بودم و با همسرم به عنوان يک نقطه قوت در زندگي ام نگاه مي کردم و حال اينکه گذشته ام مرا اينگونه ساخته است محدود بودن در خود و عدم ارتباط با ديگران! چون ديگران شايد خوب نباشند و تو خوب نماني! شايد ديگران بخواهد گمراهم کنند و من گمراه شوم! چون ديگران از من سوء استفاده مقطعي ميکنند و من ضرر مي کنم! … و …!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s