نقش پول و ثروت در انديشه هاي زندگي ام

ژانویه 29, 2008

خودکاوي يکي از اصول اصلاح خويش و بر طرف کردن تعصبات و عقده ها و سرخوردگي هاي گذشته در درون هر فردي است که مي تواند زمينه سلامت روح و نفس فرد را مهيا سازد و او را از وابستگي ها و عادات ناپسند فعلي و گذشته رها سازد .

ديروز براي مسائل آموزشي و هزينه آن با شرکت درگير شده بودم و در اين خصوص بين چند تناقض باقي مانده بودم:

اول اينکه معتقدم بايد هر چيزي را شرکت شفاف سازد و با توافق بين يکديگر کار صورت گيرد و در مورد آموزشهايي که مي دهم اين توافق صورت نگرفته است و به صورت عوام فريبانه اي آقاي دکتر م. براي ما از مزاياي آموزش براي مدرسين نوشته اند و مسئله را وارونه نشان مي دهند.

دوم اينکه چک پول دريافتي از شرکت آموزش ديده را از من گرفتند و درحاليکه در سفر به تهران بسيار اذيت شدم چون بليط هواپيما را زود گرفته بودند و براي برگشت و ماندن اضافه بليط نداشتم و خستگي و علافي زياد بود و در اين خصوص خيلي عصباني بودم و حالت غيظ داشتم

سوم از يک طرف مي خواستم از انرژي ام براي ضربه زدن به دکتر م. و شرکتش استفاده کنم و از طرفي ديگر از اينکه اين کار سوء استفاده از انرژي ام مي دانستم و بحث امانتداري مطرح بود در ترديد و عذاب بودم ، لذا با خداوند صحبت کردم نيتم و توکلم را به ايشان طرح کردم و بهتر و سبکتر شدم. هم چنين اينکه در عذاب بودم که در اين حالت عصبانيت انرژي منفي ام کار دست ديگران ندهد لذا در جمع شرکت نکردم.

چهارم از قيد مبلغ هزينه آموزش و مسائل ديگر گذشته ام و زياد برايم ارزش ندارد ولي با خودم محاسبه مي کردم که چرا چنين وابستگي اي داشته ام و از طرفي چرا به خداوند به موقع و به جا مراجعه نکردم و اگر در هر لحظه او را ياد مي کردم اين مشکل حتي پيش نمي آمد و از طرفي ديگر فکر مي کردم که دارد به من ظلم مي شود و اگر واکنش و اعتراض نکنم طرف مقابل خودش را محق خواهد دانست و سيستم خر کني جواب داده است و لذا به مسئول آموزش وقتي چک را دادم گفتم پيام مرا برسانيد که من راضي نيستم! بهر حال آنها کمي به فکر و چاره خواهند رفت و يا حداقل اينکه منتظر عکس العمل شديد آينده من با آنها در ذهنشان آزار دهنده باقي خواهد ماند.چون چند وقت پيش حدود سه هفته پيش گلايه مندي خودم را براي حق تدريس دوره هاي آموزشي و شفافيت مسئله و حق مدرس اعلام کردم و آنها پاسخ دادن که در خاطرمان مسئله تدريس مدرسين را داريم و به خاطر اين ياد آوري يک برنامه تقدير و تقديم مبلغي را در نظر گرفته اند که هنوز اجرا نشده است.

پنجم اينکه متوجه شده ام آقاي دکتر ب. حتي در خصوص افکاري که حتي هنوز به نيت و عمل منتج نشده است و احتمال اجرايشان بسيار کم مي باشد نيز به من تذکر و راهنمائي مي کنند و حال اينکه من افکار مختلفي دارم و برخي از آنها کمي نامناسب و ناراحت کننده است و لذا مطمئنا» ايشان مي داند ، لذا چه بد براي مني که ادعاي شاگردي دارم از طرفي ديگر وقتي آقاي دکتر ب. اينقدر مسلط است آنوقت حساب کار را با خداوند در نظرم خيلي خجالت آور مي شود و او همه چيز را بهتر مي داند و فرار و قراري هم نيست! و بيشتر از آنکه از عقوبت و عذاب موضوع بترسم از شرمندگي موضوع رنج مي کشم.

در اين خصوص چند تفکر و نقطه منفي دارم که بايد طرحش کنم چون هر بار اين تفکرات مي آيد و مي رود و ادامه دارد و من تکليفشان را مشخص نکرده ام و مي دانم که درست نيست. يکي اينکه در مورد خانواده ام برخي اوقات براي مسائل مالي و اقتصادي چشمم به مال پدرم است و از عملکرد او براي آنها ناراضي هستم پدرم زمين و پول زيادي دارد و از آنها خوب استفاده نمي کند در حالي که پسرهايش که دوتايش را داماد کرده است نه خانه دارند و نه از بنيه مالي و رفاهي خوبي برخوردارند در حالي که او مي تواند با فروش زمين هايش به راحتي همه را يک خانه بزرگ و درست و حسابي بدهد و بعلاوه اينکه خودشان هم در يک خانه مناسب زندگي کنند ، ولي مشکل دارند و پدرم از مادرم ناراحت است و تاثير پذير است و اين مادر است که خط دهي مي کند هر دو هم حرف ياري و مساعدت مي زنند ولي فقط حرف است و عمل نمي کنند و براي برادرهاي ديگر هادي و علي فکر مي کنم که ديگر اين مشکلات من و مهدي را نداشته باشند و راحتتر از ما باشند بخصوص علي که پسر آخر است و ته تقاري ! حال من برخي اوقات افکار بدي دارم و به روياسازي موقعي مي پردازم که پدر و مادر در حادثه اي و يا غيره بميرند و من با ثروت آنها چه مي توانم بکنم و با برادر ها چگونه عمل کنم .من از اين تفکرات در عذابم براي مال دنيا حاضرم پدر و مادرم را فنا کنم ضمن اينکه من نقش يک سالک را دارم و اين عذاب مضاعفي را مي آورد ، خواسته هاي «من» گرايم کار دستم مي دهد من از قديم از پدرو مادر ناراحتي داشته ام و قبلا» بازش کرده بودم ولي اين موضوع که طرح کردم هم از قبل و هم اکنون در من وجود دارد و نگرش نامناسبي است.

وقتي به گذشته نگاه مي کنم مي بينم در مسائل مالي با پدر و مادرم راحت نبودم يک موقعي بحث فقر و نداري است و يک موقعي بحث بد دادن و تحقيري است. پدرم گاهي اوقات با اينکه دستش نسبت به مادر باز تر و گشاده تر بود وليکن با حرکات زشت و سرزنش و تحقير پولي را که نيازمند بودم مي داد و زيادي نظارت و اعمال دستور ميکرد و با زبانش آزار مي داد يادم مي آيد براي رفتن به دانشگاه نيازمند پول بودم تا آخرين دقيقه که من بارم را بسته بودم و راهي سفر بودم پولي به من نداده بودند و در آخر کار با تاکيد مادر به پدر و دعواي بين هم پدر پول را داد هر چند قصد دادنش هم داشت وليکن با نکبت اين کار را کرد. ما مهمان داشتيم و خانواده دائي ام خانه ما بودند و براي خداحافظي آمده بودند و من با چشمان گريان رفتم و دائي و زن دائي آن موقع برايم مهم بودند چون الان دخترشان همسرم هست و اين برايم سنگين بود گدا صفتي بود و من با بغض و عقده از آن خانه خارج شدم و بارها با خودم کلمه کثافتها را تکرار کردم !

اين عادت زشت پدر بود که با من دوست نبود و يک ارباب بود و من فکر ميکردم «او درست است» چون او زور و ثروت خانه بود و من نيازمند آنها بودم از کودکي تا وقتي که ازدواج کردم!

در زندگي دنبال استقلال مالي نبودم و از بنيه مالي خانواده استفاده مي کردم حتي در دوران دانشگاه و سربازي و غيره خيلي دنبال کسب ثروت و پول داري و بريز و بپاش براي خودم نبودم که نيازمندي هاي مالي زيادي داشته باشم بيشتر خريد هاي من درخصوص کتابهاي غير درسي ام بود رمان ، فلسفه و دين و غيره. در خانواده اعتقاد بکار دولتي و استخدام هاي رسمي زياد بود پدرم در نيروي انتظامي بود و مادرم در کار خياطي که هميشه از آن نالان بود ولي از وقتي که من چشم به اين دنيا باز کردم او خياطي مي کرد و کسب درآمد داشت و هم چنين ناراضي و نالان بود.از اينکه در دوران کودکي دنبال کار و کسب در آمد باشم به شدن منع مي شدم و با ذکر اينکه احتياجي نداري و درس بخوان و کارهاي ديگر بکن توجيه مي شدم لذا کسب و کار مستقل در ذهنم باقي مي ماند و عملي نمي شد.

در دبيرستان مادرم تاکيد داشت که تجربي بخوانم و پزشک شوم و من از تجربي و کتابهاي آن و حفظ کردن آنها فراري بودم و دنبال رياضي و مهندس شدن بودم در دوران کودکي در دبستان به معلم انشاء نوشته بودم دوست دارم مهندس شوم و آخرش هم هر چه مادر زور کرد گوش ندادم و در هنگام خواندن کتابهاي تجربي وسط کتاب کتاب داستان مي خواندم و موسيقي گوش مي دادم و در نهايت هم رياضي خواندم و در يک رشته مهندسي قبول شدم و ادامه دادم و هم چنين دنبال کار دولتي و نظامي از ابتدا نبودم و در يک شرکت خصوصي کار ميکنم! همان چيزي نشدم که آنها مي خواستند!

از دوران راهنمائي دلايل و استدلالهاي پدرم را براي مسائل زندگي و درس و غيره زياد قبول نداشتم چون او زياد نمي دانست و با هوش نبود وليکن مادرم نقش بيشتري داشت چون فضول تر و باهوش تر بود و بيشتر هم حرف مي زد.

مادرم هميشه از زندگي گذشته اش نالان و گريان بود از مادرش از پدرش و ديگران و کارهايي که نتوانسته بود يا نگذاشته بودند او انجام دهد و روياهاي تحقق نيافته زيادي داشت و ازدواج پدر را بر اساس علاقه به او انجام نداده بود بلکه بر اساس فرار از محدوديتهاي خانواده بود و خودش را از پدر بالاتر و برتر مي دانست و از زنانگي اش زياد راضي نبود چون جامعه و فرهنگ آن ، او را محدود کرده بود او دوست داشت ادامه تحصيل بدهد و احتمالا» دکتر شود ولي مجبور شده بود براي رفاه معاش و فرار از بيماري اعصاب به کار خياطي بپردازد و هنرهاي پنهان و خفته اش را در لباس ديگران بريزد و هميشه نالان از اينکار بود هر روز هم خياطي مي کرد و ادامه مي داد و مي دهد و خواهد داد و غر مي زند!

من تا نه سالگي تنها فرزند اين خانواده بودم و بيشتر مادربزرگ پيرم که به او بي بي مي گفتم رابطه خوب داشتم و دوستش داشتم اوهم چون خودم در آن دوران مظلوم بود و هم درد بوديم چون او براثر ازدواج دوم شوهر با ديگري، ظلم و ستم زيادي ديده بود و آزارها و تحقير هاي زيادي شده بود و هميشه تحمل کرده بود پاي دو فرزند پسرش نشسته بود و پير شده بود و آنها را به سختي در رنج و عذاب نامادري ها و شوهرش بزرگ کرده بود و من با او رابطه خيلي خوبي داشتم و هنوز لذت سواري بر پشت او در هنگام نماز و سجده رفتنش در ذهنم هست! او مهربان و آرام و صبور بود حداقل براي من اينطور بود.

خيلي از خصلتها و رفتارهاي پدر ناشي از بي مهري هاي دوران کودکي اش است که نامادري با او و مادر او انجام داده بود.

و اما مادرم او هميشه به سختي به من پول و امکانات مي داد و هر وقت هم مي داد با چند تا شرط و شروط بود و بازخواست و مطالبه الباقي ! سوال پشت سوال براي چه مي خواهي ؟مگر نداري ؟ پول قبلي چي شد؟ حالا چقدر مي خواهي؟ و در نهايتش هم من ندارم ، ما نداريم ! از بابات بگير و در نهايت هم با حداقل ممکنه پول را مي داد و يا اينکه حساب و کتاب الباقي اش بجاي خود بود جالب اينجاست که الان هم همين طوري هستيم و در حال حاضر بدليل آن خصلتهايش من هيچ گونه حساب و کتاب مالي و بدهي و طلب از او ندارم و سراغش هم نمي روم نه مي دهم و نه مي گيرم راحت راحت! ولي با پدر راحتترم پول من دست اوست و پول او دست من ، فرقي نمي کند و آسوده ام و راضي!

در کودکي من خيلي اهل لباس تميز و شيک و تيپ زدن مانند هنرپيشه هاي فيلم ها بودم و هر وقت لباس جديدي مي خريدم و يا مادر مي دوخت دوست داشتم بپوشم و به مدرسه بروم ولي مادر اجازه نمي داد و مي گفت نه اگر بپوشي بقيه بچه ها ندارند با ديدن تو دلشان مي سوزد و ناراحت مي شوند و من هميشه يک حس پنهان کاري از يافته ها و داده هايم در مقابل ديگران بدليل عدم آزار و دلسوزي آنها داشتم آخرش هم تا همين الان نفهميدم که آيا اين کار را مادر به خاطر دلسوزي براي ديگر بچه مي گفت يا اينکه نمي خواست لباس نو را خراب و پاره کنم ولي هر چي بود معتقدم راهش اين نبود چون من وقتي مي رفتم مدرسه همه لباس خوبي داشتند حتي آنها که وضع ماليشان خوب نبود براي روز اول مدرسه يا روز هاي عيد لباس خوب داشتند و من لباسهاي قديمي ام بود بعد از گذشت چند هفته يا ماه من فرصت پوشيدن آنها را داشتم ، حال اينکه من هم دوست داشتم لباس خوب بپوشم و نقش شخصيتهاي فيلم ها را کامل کنم و پوز بدهم مثل بقيه بچه ها! بهر حال بچه بوديم 6 الي 11 ساله.

هميشه مادر مي گفت پول ندارم و نداريم و لازم داريم براي آينده ، در حالي که او هميشه از پدر هم بيشتر داشت و من کيف و صندوق او بهتر از خودش چک مي کردم و مي دانستم و مانده بودم که چرا مي گويد نداريم! و نمي داد و يا کم مي داد! با پدر راحت بودم درست بود که با نکبت مي داد ولي هميشه اينطور نبود و گاه گاه بد مي داد و هر وقت هم مي داد سرريزش بيشتر بود و دنبالش را نمي گرفت بقيه اش چي شد و مي داد بخودم خيلي خوب بود و کلي خوشحال مي شدم و دهنم براي مادر از اين موفقيت کج مي شد که تو ندادي بابا داد! ولي با پدر براي اول گرفتنش مشکل داشتم و طرح موضوع ابتدائي مسئله اصلي بود و با احتياط و سکوت مي گذشت و از طريق مادر نق مي زدم و طرح مي شد و اين تا بزرگسالي من بود و پدر از احتياجات بهنگام من يا بي خبر بود يا به بي خبر زدن خودش به نفعش بود.

سر خريد يک وسيله موسيقي پيانو مانند که در دوران دانشگاه با پول ترمي دانشگاه با دوستم شريکانه خريده بودم کلي جنگ و دعوا و دلخوري شد از هر چه موسيقي زدن و تجهيز آن بدم آمد و حتي يک بار هم بعد از آن روي کليدهاي آن وسيله موسيقي نزدم و چقدر گريه کردم و به دوستم دادم و پولش را هم نگرفتم آنقدر سر اين موضوع سر خورده وناراحت شدم و اين ناراحتي در درونم باقي ماند به طوري که دو سال پيش که برادرم هادي براي خودش گيتار 150 هزارتوماني خريده بود و حمايت مادر و پدر را ديدم ياد موضوع گذشته آزارم داد و به همسرم گفتم و قبلش گريه کرده بودم.

پدر و مادرم براي من مسائل و مشکلات مالي را درست باز نمي کردند و با آنها راحت نبودم فکر مي کردم بقيه هم اينطوري بايد باشند و اين قاعده و قانون انسانها است کسب پول از ديگري با شرط و سختي است حتي در محيط کارم! حال از دادنش بگذريم که قاعده ، همان سبک آنها بود حتما»!

برخي اوقات منش و روش آنها را با اينکه آزرده بودم تاييد و تصديق مي کردم و اين موضوع در درونم باقي مانده است. در کسب ثروت و پول گاها» حريصانه و آزمندانه عمل مي کردم و خودم را نخود هر آش و فرصتي مي کردم !

ديشب قبل از اينکه موارد بالا را بنويسم خواب ديدم در خواب با پدر و مادرم بوديم و سر موضوع دادن مهماني و پول خرج کردن با پدر و مادرم دعوا مي کردم و مي گفتم شما هميشه در طول زندگي اتان خست و گدا صفت بوده ايد هيچ کس را با رضا با خانه نياورده ايد و خرج خوب نداده ايد و همش حساب و کتاب حداقلي کرده ايد و به مادر بيشتر مي گفتم و پدر را به خاطر تبعيت نکوهش ميکردم.

صبح خوابم را به همسرم گفتم چون در قسمتي ديگر خوابم روياي او را ديده بودم وقتي گفتم او هم اشاره به اين داشت که ديشب خواب ديده است : در خانه پدري من مهماني بزرگي داريم و من در سر سفره غذا جلوي جمع شروع به گفتن صفات و خصوصيات بد مادرم کردم و دقيقا» گفتم که مادر تو به خاطر رفتار و اعمالت ديگران از تو دوري مي جويند و دوستت ندارند و بي بي ( مادر بزرگم ) را مثال زدم که هر وقت تو را مي بيند نمي خندد و ديگران نيز اين طوري هستند و مادرم از من ناراحت و شاکي بود و همسرم نيز از اين آشکارگوئي من ناراحت و معترض بود و با او هم تند و با عصبانيت صحبت کردم و برخي از خصوصيتهاي مکارانه و محتاطانه را برويش آورم و همسرم ناراحت به اتاق ديگر که خانواده اش بودند رفت و خوابيد و وقتي من براي دلجوئي آنکه آيا ناراحت شده است آمده به اتاق ، او شرو ع به جنگ و دعوا با من کرد و هر چه دلش مي خواست گفت.

ديدن اين دو خواب توسط خودم و تصديق آن درخواب همسرم بهانه براي خودکاوي گذشته ام شد.

در انتها از کسي و چيزي گله مند و شاکي نيستم که بخواهم او را مقصر و گناه کار بدانم و نياز به بخشش آنها در خودم داشته باشم نسبت به پدر و مادرم و اعمال گذشته آنها ، ديگر حس بدي ندارم و اعمال آنها را ناشي از بد آموزي و موقعيتها و محدوديتهاي خاص آنها در دوران کودکي مي دانم ، بعلاوه اينکه آنها مهر و محبت مادرانه و پدرانه اشان را در اکثر مواقع به من عطا کرده اند و مرا ياري رسانده اند.

سخن من با خداوند است و بس و به ديگران کاري ندارم نه طلب کار و نه بدهکار!

خداوندا شکر بجا مي آورم از بابت همه چيز از بابت پدر و مادر بيشتر. هم اکنون از شما هم خواسته اي ندارم چون آن خدائي که همه چيز را از نهان و آشکار من بهتر از خودم مي داند ، نيازي ندارم که بگويم چه مي خواهم و چه نمي خواهم ! حتي بهتر بگويم «بين داشتن و نداشتن» و «خواستن و نخواستن» هر دو فرمش نيازي ندارم! به آنچه عطا فرمودي راضي ، خشنود و از همه مهتر شاکرم . پدر و مادرم را بيامرز و نمي گويم ببخشا زيرا آنها حداقل نسبت به من خطائي مرتکب نشده اند.

خداوندا در لحظات نوشتن مطالب فوق با من بودي ، حس کردم ، افکار منفي و عصبانيتم را دور کردي و مرا ياري رساندي ، هر وقت به شما برگشتم آرام شدم و هر وقت هر چند کوتاه غافل شدم قاطي شدم با نا آرامي ها!

«من» بودن را فراموش مي کنم و با «شما» بودن را تمرين ميکنم حتي در زير آسمان آبي در خواب و بيداري ، زير نور مهتاب ، وقت اذان صبح که هميشه براي نمازش خواب مي مانم!

راحتر شدم از ثروت و مال جداتر شدم از خواستن و داشتن فارغ شدم .

راحتر شدم چون ثروتمند تر و توانگر تر شده ام زيرا که منشاء تمامي منابع ثروت و مال شما هستي!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s